آرام و قرار نداره . طاقت نمیاره چند لحظه جائی بند بشه . تلفن زنگ میزند . روزنامه را تو هوا ول میکنه و سریع از اطاق میزنه بیرون . امان نمیده که زنگ دوم بخوره ، میپره روی مبل و گوشی را میقاپه ، بچه ها هرکدام گوشه ای مشغولند . سپیده از درس و کتابش غافل شده وبا گوشی اش ور می رود . پیام سرش توی درس و مشق اش است . اما بیشترش حواس اش به فیلم اکشن تلویزیون است.
مرد به تلفن جواب می دهد: .. " بله .. سلام ..خوبی ؟.. باشه ... حتما .. مخلصیم.." برایش مهم نیست . گوشی را رها میکنه و میره تو اطاق، روزنامه را دستش میگیره . سَرسری نوشته ها را مرور میکه ؛اما حوصله خوندن نداره .
زنش از توی آشپزخانه فریاد میزنه پس این روغن چی شد؟ مرد برمیگرده تو سالن و روی لبه مبل میشینه . تلویزیون را روشن میکنه . کانا
برچسب:
نویسنده: هستی کاظمی
تاريخ: سه
شنبه
7 آذر
1396 ساعت: 12:50