خرید بک لینک
آرام و قرار نداره . طاقت نمیاره چند لحظه جائی بند بشه . تلفن زنگ میزند . روزنامه را تو هوا ول میکنه و سریع از اطاق میزنه بیرون . امان نمیده که زنگ دوم بخوره ، میپره روی مبل و گوشی را میقاپه ، بچه ها هرکدام گوشه ای مشغولند . سپیده از درس و کتابش غافل شده وبا گوشی اش ور می رود . پیام سرش توی درس و مشق اش است . اما بیشترش حواس اش به فیلم اکشن تلویزیون است. مرد به تلفن جواب می دهد: .. " بله .. سلام ..خوبی ؟.. باشه ... حتما .. مخلصیم.." برایش مهم نیست . گوشی را رها میکنه و میره تو اطاق، روزنامه را دستش میگیره . سَرسری نوشته ها را مرور میکه ؛اما حوصله خوندن نداره . زنش از توی آشپزخانه فریاد میزنه پس این روغن چی شد؟ مرد برمیگرده تو سالن و روی لبه مبل میشینه . تلویزیون را روشن میکنه . کانا

برچسب: نویسنده: هستی کاظمی تاريخ: سه شنبه 7 آذر 1396 ساعت: 12:50

رینت ، لباس ها ، پالتو ، انگشتری و دگمه سردست، کراوات ، عینکش را توی صندوق نگه داشته و گاه و بیگاه هروقت دلش تنگ می شود میرود سراغ آنها . هرچیزی توی خانه که به او مربوط می شود ، زینت را منقلب می کند.اشک هایش جاری می شود و زیر لب زمزمه می کند : کجائی پسر ؟ بی وفا کجا رفتی ؟ رفیق نیمه راه و شانه هایش می لرزد. می گن تو دنبال آرزوهات رفتی ، کاشکی منم میبردی . آیا بار دیگر تو را می بینم . یا دیدار ما به قیامت افتاد . صدای هق هق اش توی اطاق می پیچد. . چه خلوتی دارد ... خلوت رو حانی که نه من نه هیچ انسان دیگری به خود اجازه نمی دهد داخل آن بشود. ..چیزی توی دستش است که به سینه می فشارد و می نالد. همانطور گریان می نشیند و آرام آرام شکسته می شود : به سجده می رود . پیشانیش را به زمین می گذارد و ناگاه

برچسب: نویسنده: هستی کاظمی تاريخ: سه شنبه 7 آذر 1396 ساعت: 12:50

رهایم نکن .... نه من رهایت نکردم ، خودت میگریزی.... کاری از دست من برنمی آید. نترس ،این سرنوشت محتوم ماست. برگ سوخته رقصان بر بال باد ... آزاد از بند .. . سوار برعشوه نسیم ... سنگین با وقار ...رو اسفالت خیابان مینشست . هنوز گرمای آغوش مادربه او زندگی می بخشید .و هرگز نمیدانست این یک رقص سقوط است . زرد وسرخ وطلائی ، باد همراه دیگر برگ ها آنها را روی سنگفرش می کشید . حالا بازیچه ای بود در دست باد. و ناله محزون آنها، سرود غم آلود بیداد زمان و جور دهر بود. اما او نمیدانست. صدای مادر بود که در گوش باد می پیچید و انعکاسش به او می رسید :.... بدرود .. این قصه و خواب و خیال نیست . این آخرین دیدار ماست. گذار عمر است. ا فسوس.. این آخرین دیدار ماست ، آخرین دیدار با فصل خوب آشنائی هاست. دیگر م

برچسب: نویسنده: هستی کاظمی تاريخ: سه شنبه 7 آذر 1396 ساعت: 12:50

صفحه بندی